#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_645
... به هم ریخت ! من هم ریختم اما
لپ تاپ را کنار گذاشت و مرا دوباره هل داد . در حالی که مواظب بودم
آب از لیوان نریزد آنرا روی میز گذاشتم : باشه .. میرم ..آروم باش ! آروم
...
به سمت در که رفتم آرام گرفت ولی نگاهش همچنان به خشم نشسته بود
!!اما آخر چرا ؟
:گفتی که
چو خورشید زنم سوی تو پر
!چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی
!تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی
!وقت سحر
در را کامل نبستم ، با نگاه مرا دنبال نکرد ، لپ تاپ را باز کرد و باز هم به
آن خیره ماند ، دقایقی بعد قرص ها را که روی عسلی کنار تختش گذاشته
بودم برداشت و خورد و دراز کشید ، همچنان نگاهش به صفجه ی لپ تاپ
... بود
حجم عظیمی از کنجکاوی به ذهنم هجوم آورده بود ، باید عکس ها را می
romangram.com | @romangram_com