#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_644
خوش عکس نبودم و هیچ وقت از عکس هایم راضی نبودم با اینکه چهره
! ی نسبتا خوبی داشتم
او که در خودش غذق شد به خودم اجازه دادم عکس های قبل را هم ببینم
...عکس پنجره ، راه پله ، آسمان ، حیاط و .... ظاهرا تنها سرگرمیش عکس
انداختن بود آن هم نه به هدفی خاص . تعداد زیادی عکس ها رانگاه کردم
. که دست پیش اورد و دوربین را از دستم گرفت
نگاهم را به ساعت انداختم : وقت داروهاته ... برای آوردن دارو ها اتاقش
را ترک کردم و دقایقی بعد بازگشتم ، لپ تاپش را روشن کرده بود و همه ی
حواسش به آن بود دوباره کنارش نشستم و نگاهم خیره ماند به عکسی که
در حال نمایش بود و نگاه شورانگیز خیره به آن .... عکسی که بهت و
ناباوری را مهمان نگاهم کرد ... عطا بود و خودش ! شاید برای چند سال
پیش بود ... کنار هم ایستاده بودند و رو به دوربین لبخند زده بودند ...
لبخند که نه ! خندیده بودند... عطا با همان تیپ جذاب همیشه و شورانگیز
مانتو و مقنعه ی مشکی ، ساده بود و زیبا . شاید در یک پارک بودند ، شاید
! هم جنگل
بی اراده دست پیش بردم تا لپ تاپ را به سوی خودم بچرخانم و بهتر
ببینم که به خودش آمد اخم کرد و لپ تاپ را بست و با خشونت به سینه
ام کوبید و مرا به عقب هل داد ... رفتارش خیلی عجیب بود ! چرا آن گونه
romangram.com | @romangram_com