#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_643
راحتی نمی کردم ، نگاهی واضح به پوششم انداخت و در سکوت مشغول
خوردن شد ، من هم که اصلا میلی نداشتم... مثل همیشه ، فقط چند تکه
سیب زمینی خوردم و در سکوت به تماشای او نشستم . موهایش خیلی
زیبا بود ، بلوز و شلواری گشاد به رنگ سفید به تن داشت که او را لاغر تر از
آنچه بود نشان می داد ... ظاهرش خیلی آرام و دوست داشتنی بود .
شامش را که خورد بی حرف برخاست و از آشپز خانه خارج شد ، قرار بود
. همه ی حواسم پیش او باشد ، سریع ظرف ها را شستم و به دنبالش رفتم
ــ شورانگیز ؟
پاسخم را نداد ضربه ای به در اتاقش زدم و در را گشودم ، با دوربینش که
پیش از آن هم در دستش دیده بودم مشغول بود . با ورودم آن را به سمتم
. گرفت و از من عکس گرفت ، مثل آن روز در خیابان
کنارش نشستم : از من عکس گرفتی ؟لحظه ای نگاهم کرد و سپس نگاهش
. را به دوربین انداخت
گفتم : میشه منم ببینم ؟
دوربین را از گردنش بیرون آورد و به سویم گرفت . تبسم کردم و گرفتم :
. مرسی
نگاهی به عکسی که گرفته بود انداختم ، چه کیفیتی ! چقدر دقیق و
واضح .. شاید زیباترین عکسی بود که از خودم می دیدم ، من معمولا
romangram.com | @romangram_com