#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_642
... کتاب را ورق زدم ... داستان با غم شروع می شد
با صدای گشوده شدن در سرم را بالاگرفتم و به سوی در نگاه کردم ، اتاق
تقریبا در تاریکی فرو رفته بود و من آنقدر غرق در مطالعه بودم که گذر
زمان را حس نکرده بودم . شورانگیز با ظاهری خواب آلود در آستانه ی در
. ایستاده بود و نگاهم می کرد . بی هیچ حسی
لبخند زدم و بر خاستم . می دانستم سلامم بی پاسخ می ماند اما از او
دریغ نکردم . کتاب را با خودم بیرون بردم ، قصد داشتم آخر شب باقی
. صفحات را بخوانم
. نگاهش چون دو تیله ی براق به چهره ام خیره مانده بود
ــ خوبی ؟
پاسخ نداده رو گرفت و به سمت پلکان راه افتاد . گفتم گرسنه نیستی ؟
. ایستاد و بی انکه چیزی بگوید به راهش را به سمت راحتی ها کج کرد
. گرسنه بود
. ــ الان واسه ت شام میارم .. یه آبی به صورتت بزن سرحال بیای
. نگاهش از پنجره به ناکجای خیالاتش بود و کاملا بی توجه به من
میز را ساده چیدم و صدایش کردم برخاست و آمد ، صورتش را شست و
. خشک کرد و پشت میز نشست
رو به رویش نشستم ، هنوز مانتو وشال به تن داشتم و در آن خانه احساس
romangram.com | @romangram_com