#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_641
دوانده بود در جان و تنم . کتابی را که برداشتم ورق زدم و در همان حال
پشِت پنجره رفتم . روی آن نشستم و نگاهی به
به سمت صندلی گهواره ایِ
سر به فلک
بیرون انداختم ، حیاط بزرگ خانه با آن آن درخت های زیبایِ
... کشیده بسیار باشکوه و زیبا چشم را می نوازید
کتاب را باز کردم و بیت زیبایی که با خطی خوش در صفحه ی اول نوشته
بود را خواندم
یادم نمی کنی و زیادم نمی روی
.... یادت بخیر یار فراموش کار من
! کار من نبود نخواستنش ! نداشتنش ! چه کرده بودم با خودم ؟ با دلم
عطا ! دلم بیش از همه برای نگاِه شوخ و صدای خندانش تنگ بود ... می
دانستم که دیگر نه نگاهش شوخ ست و نه صدایش خندان .. دلم آن روزها
را می خواست ، روزهایی که فکر می کردم بدبخت تر از من روی زمین
وجود ندارد . روزهایی که وجود عطا در زندگیم را بد شانسی و بدبیاری
... می دانستم .. ناشکری کردم برای داشتنش ... قدر ندانستم
گونه ام که تر شد به خودم آمدم ... مرا چه به عاشق شدن ! چه کردی با
! دلم عطا
romangram.com | @romangram_com