#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_640

داد . چهره اش با ان موهای نه چندان بلند چه زیبا و معصوم به نظر ممی

... رسید

چشم گرفتم و در را آرام بستم ، نگاهی اجمالی به آن خانه ی بزرگ انداختم

.خانه ای بس مجلل و زیبا ! حتی از خانه ی عمه هم بزرگتر و زیباتر بود

...دلم می خواست اما نداشتنش هم چندان مهم نبود ! بیش از خودم دلم

... برای خانواده ام می خواست

همانطور که شهاب راهنمایی کرده بود اول به آشپز خانه رفتم تا شام را

تهیه کنم ، گفته بود به سلیقه ی خودت ، یب حوصله بودم چه آسانتر از

مرغ سرخ شده و سیب زمینی خلال شده با سس ؟ کارم زیاد طول نکشید ،

پس از آن به سمت کتابخانه جذب شدم ... با دیدن آن همه کتاب لبخندی بر

لبهایم نشست .. بهترین جای خانه ! وارد شدم ، چه سکوِت دلنوازی ... جان

ِب مورد علاقه

. می داد برای نشستن و مطالعه ی یک کتا

چرخی زدم و قفسه های پر از کتاب را دیدم ، کتاب های مختلف ، از هر

دسته که فکرش را بکنی در آن جا وجود داشت ... خیلی وقت بود دلم یک

رمان می خواست ، مدتها بود با آ« ذهن درگیر نتوانسته بودم کتابی تهیه

. کنم و بخوانم

دلم یک عاشقانه ی غمگین می خواست ... مثل عاشقانه ای که ریشه


romangram.com | @romangram_com