#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_639
! عزت اعتماد و تکیه می کردم
. شهاب حاضر و آماده ی رفتن بود و منتظر رسیدن من
عزت هم به درون آمد ، چه ارتباط گرمی ! عجیب بود ! فکر می کردم
چشم دیدن هم را نداشته باشند اما وقتی عزت با آن اشتیاق همراهیم کرد
و شهاب هم آنگونه او راتحویل گرفت نتوانستم نگاه به حیرت نشسته ام را
پنهان کنم و این از دید عزت دور نماند ، آرام و نجواگونه در حالی که مایل
به سویم شده بود گفت : خدا رو چه دیدی ؟ شاید تونستیم رگ خوابشو به
. دست بیاریم
. نمی دانم ، شاید هم راست می گفت و قصدش همین بود
یک ربع بعد شهاب قسمت های مختلف خانه را که فکر می کرد نیاز به
دیدنش هست به من نشان داد و با سفارش فراوان و اینکه چگونه با
شورانگیز برخورد کنم و داروهایش را چه وقت به او بدهم راهی شد و
عزت هم به همراهش با یاد آوری اینکه اگر کاری داشتم حتما با او تماس
. بگیرم
آن ها که رفتند ، به اتاق شورانگیز سر زدم که شهاب گفته بود با تاثیر
ِر نیمه
داروهایی که مصرف کرده در خوابی عمیق به سر می برد . از لای د
باز نگاهی به درون انداختم ، با دیدنش یک حس دلسوزی به من دست می
romangram.com | @romangram_com