#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_636

. ــ مشکلم شورانگیزه

متوجه منظورش نمی شدم . ادامه داد : پرستارش رفته شهرستان . من

نمی دونستم این سفر واسه م پیش میاد وگرنه نمی ذاشتم بیاد الانم بگم

برگرده دیر میشه.. من عصر پرواز دارم... تنها کسی که به ذهنم رسید تو

. بودی

"

! تو " چه خودمانی

گیج بودم ، من متوجه حال و روز خودم هم نبودم : خب ؟ من باید چیکار

کنم ؟

ــ این دو روز ازش مراقبت کن تا برگردم ... با هیچکس جز پرستارش

سازش نداره وگرنه می خواستم پرستار بگیرم ، تو آسایشگاه هم حالش

خیلی بد میشه نمی تونم رهاش کنم برم ... هزینه ی این دو روز هم هر

! چی باشه تقدیم می کنم . حس می کنم با تو خیلی آرومه

. عجب ! نگاهم را گرفتم . نمی دانستم باید بپذیرم یا نه

. ــ این دو روز من نیستم ... بیا خونه ی ما و کاملا راحت باش

دوروز به خانه شان بروم ؟ چرا آنقدر دلم برای آن دختر می سوخت ؟ تنها

!! بود ، مثل خودم

اما... آن وقت عطا .... آه ! عطا که قرار بود مال من نباشد ... نه او برای


romangram.com | @romangram_com