#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_635

خداحافظی تلخی بود ، دقایق آخر شهاب هم رسید ... تصور می کردم در

. مورد پیشنهادش خواهد پرسید اما اشتباه می کردم

با رفتن پریا و پیمان من هم برای همیشه از آن شرکت خارج شدم و به راه

" افتادم " خدایا چه کنم ؟

ماشین شهاب کمی جلوتر توقف کرد و منتظر ماند تا به او برسم . پیاده شد

. و مقابلم ایستاد . عینک آفتابی به چشم داشت و چشمهایش را نمی دیدم

ــ داری می ری خونه ؟

. ــ بله

. ــ بیا می رسونمت

. ــ ممنون ، زحمت نمی دم

. ــ باهات کار دارم

کاش درکم می کرد ، اما من کجا و او کجا ؟

. ــ بفرمایید ، می شنوم

. ــ در مورد شور انگیزه

به نشانه ی دقت ابروهایم در هم رفت : خب ؟

... ــ من باید برای یه سفر کاری به مدت دو روز برم جنوب

. به تصویر خودم در شیشه ی سیاه عینکش خیره مانده بودم

ــ خب ؟


romangram.com | @romangram_com