#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_634

. پولی که می گیری بری و پشت سرتم نگاه نکنی

صدایم خش برداشت : عشق فروختنی نیست.. تو هم فکر نکن تونستی ازم

ِس پاکه که هر دلی نمی تونه تجربه ش کنه

! بخریش ! عشق یه احسا

تماس را قطع کردم و اشک هایم چون باران بی مهابا ، بی توجه به آن همه

شلوغی فرو ریخت و گونه هایم راَتر کرد . من دیگر بی عطا نمی توانستم

دوام بیاورم ... من دیگه آن ریحانه ی سابق نبودم ... دل خوش کرده بودم

به عشقی که باورش نداشتم ... عشقی که با تمام وجودم عجین شده بود ،

. کی و کجایش را هنوز هم نمی دانستم

پیمان با ابراز احساس همدردی گفت که قرار است برای همیشه به همراه

. پریا از ایران برود

دیگر پوستم از آن همه بدبیاری کلفت شده بود . برایشان آرزوی موفقیت

! کردم... دلم برایشان تنگ می شد ... خیلی زیاد

به من پیشنهاد داد تا در شرکت شهاب مشغول شوم . حرفی نزدم... از

. احساساتم نگفتم ،از نارضایتی عطا هم

چقدر سخت بود دل کندن از آدمهایی که آن فقط به تو لطف داشتند و

محبت ، اما وقتی قرار بود دل از عطا بکنم دل کندن ازبقیه چندان به چشم

. نمی آمد


romangram.com | @romangram_com