#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_632
همه اصرار تردید را به جانم انداخت . می گفت : عطا اون تو باشه و تو
اینجا منتظرش باشی و نتونی هیچ کاری براش کنی بهتره یا بیاد بیرون و
به نون و نوایی برسه و تو هم دست و بالت باز بشه ؟
آرزوهای زیادی داشتم اما اینکه یکی بخواهد مرا اینگونه تطمیع کند حالم
. را بد می کرد ، می خواستم خودم به جایی برسم نه اینکه مرا برسانند
تردیدم از این بابت بود ... مرجان تنها در یک صورت کمک می کرد آن هم
. نبود من در زندگی عطا
وقتی به یاد آن همه عشق و انگیزه ش برای خوب شدن می افتادم دلم
نمی خواست پا پس بکشم اما همینکه او را پشت میله های زندان تصور
می کردم دلم به دل دل می افتاد . اگر در حبس می ماند نه با مرا داشت نه
. آزادی را... اما اگر بیرون می آمد فقط مرا نداشت
خودم را جای او می گذاشتم اما باز هم نمی دانستم باید چه تصمیمی
بگیرم ... شاید او هم به همین راضی بود ... با این فکر دلم فرو ریخت.. اما
! خب ، حق داشت ! چه حقیقت تلخی
با این حال دلم کم کم یک دل می شد ، کارتی که مرجان داده بود را بارها
نگاه کرده بودم و هر بار با اکراه به جیبم باز گردانده بودم اما به محض
تعطیلی شرکت و بیرون آمدن شماره را گرفتم ، با هر بوق قلبم از جا کنده
... می شد ؛ چه معامله ای
romangram.com | @romangram_com