#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_631
مثل هجوم خاطرات به آنی
مثل طعم تلخ دیدن یک یادگاری
و ذل زدن به یک صندلی خالی
و حرف زدن با کسی که در آغوشش آرامی، در حالی که تنهایی
...با حالی شبیه دیوانگی، بیماری
تمام شدن هایی شبیه ترک کردن یک مرد سیگاری
می کشی و میگویی این نخ آخر بود
و باز نمی توانی دست از این لعنتی برداری
در اتوبوس و تمام طول راه فقط به حرف های عزت فکر می کردم. می
. خواست خوب را از بد سوا کند و راه نشانم بدهد
نظرش این بود که پیشنهاد مرجان را بپذیرم . مرجان او را در جریان
گذاشته بود .. از من خواست مبلغی را تعیین کنم تا با آن عطا را به مرجان
!بفروشم ... اما مگر عشق فروختنیست ؟
بی شک چیزی هم به خودش می رسید وگرنه حرص نمی زد و خواهش
نمی کرد ، دلش برای عطا می سوخت ، نه آنقدر که حاضر شود برایش به
هر دری بزند . دوباره برایم رنگ باخت ،بعضی ها گویی خرده شیشه دارند
و دست خودشان هم نیست ! عزت هم دقیقا از همان دسته بود . برای
خوشایند من یا عطا نبود که آنگونه سعی در راضی کردن من داشت . با آن
romangram.com | @romangram_com