#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_630
. ــ آره ... فعلا
... ــ صبر کن بابا ... پایین چند دقه منتظر بمون الان میام
. نگاه مرا با خود بالا کشید ... نگاهی به ساعت انداختم هنوز وقت داشتم
. رفتم پایین و به انتظار آمدنش ایستادم
ــ ریحانه جان ؟
نگاه کنجکاوم را بی اراده به سرتاپایش دوختم ... چقدر عوض شده بود ،
! لعنت به مواد مخدر
جلو آمد : خوبی بابا ؟
. بابا گفتن هایش تازگی به دل می نشست
ــ مگه ما می تونیم خوبم باشیم ؟
... لبخند زد : می تونیم
سکوتم را نشکستم تا ادامه دهد : در مورد پیشنهاد مرجان فکر کردی ؟
. نگاهم خیره تر از قبل به همراه بهت در چشمانش ماند
او هم خبر داشت ؟
تمام شدن هایی هست که تمام نمیشود
تمامت می کند
مثل رفتن های اختیاری
ماندن های اجباری
romangram.com | @romangram_com