#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_629
هیچ کجا حرفشان خریدار ندارد ... اصلا گوِش شنوایی وجود ندارد که
! مهلت حرف زدن دهد
به خانه که بازگشتم ، بی آن که میلی به خوردن شام داشته باشم به اتاقم
رفتم ، دیگر دلی نبود که برایم نگران شود و اصرار کند برای حضورم پای
سفره ی شام . همان بهتر ... خودم بودم و خودم .. دلم بود و درد های بی
. درمانی که نمی دانستم با آن چه کنم
شاید اگر از مادر روی خوش می دیدم می توانستم از دردهایم بگویم ،
شاید نشانی می داد که خوب کجاست و بد کجا ... اما افسوس که دیدن
نگاه و چهره ی سردش غمم را سنگینتر می کرد ، حتی نمی توانستم لب از
ِم دل گفتن
! لب بگشایم چه رسد به غ
گاهی پیش می آمد که رفتنم به دانشگاه یا سر کار با رفتن یا آمدن عزت
. همزمان می شد
آن روز هم در راه پله ها دیدمش که بالا می آمد ، سلامم را به گرمی پاسخ
داد و نان و پنیر و تخم مرغ هایی که خریده بود در دست به دست کرد و
از جیبش کلید را بیرون کشید : داریمی ری سر کار ؟
romangram.com | @romangram_com