#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_628
. لبخندی مرموز بر لبانش نشاند : تا دوروز فرصت داری تصمیم بگیری
چقدر بدم می آمد از این فرصت دادن ها ! سردر گمم می کرد ... می
! ترسیدم
! به هم ریختم ، پیشنهادش وسوسه کننده بود ، وسوسه ی رهایی عطا
ویران کننده هم بود ! عطا را می گرفت و دیوانها م می کرد ! باید رهایش
می کردم تا رها شود ... می توانستم ؟ این محال چگونه ممکن می شد
. ؟گذشتن از عطا ... نه ! کار من نبود
وقتی به خودم آمدم که رفته بود ، پیمان آمده بود و پریا برای بار دوم
مهربان درکم می کرد ، به
تماس می گرفت و من متوجه نشده بودم . پیمانِ
هم ریختگیم را می دید و دل می سوزاند . وسط آن همه بد بیاری وجود
. پیمان و پریا بهترین اتفاق بود
روِز بدی بود ... خیلی بد ! حال خودم را نمی فهمیدم ، بر سر دوراهی
مانده بودم ، خواستن و داشتنش را حق خودم می دانستم ، اما گذشتن از
او به چه قیمت ؟ من کی می
پیشنهاد مرجان هم خودخواهی بود ، داشتنِ
توانستم یک ساعت تنفس در هوای آزاد را به او هدیه کنم ؟ اما مرجان می
توانست ، ثروتمند بود و حرفش خریدار داشت . حرِف من چه ؟ امثال من
romangram.com | @romangram_com