#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_627

ــ خب ؟ الان چی از من می خوای ؟ چه کمکی از من بر میاد ؟

هر دو دستش را بر لبه ی میز گذاشت و به سوی من مایل شد و خیره در

. چشمانم با وقاحت گفت : از زندگیش برو بیرون

درب و داغون

نگاهم به نفرت نشست : فکر می کنی الان کجای اون زندگیِ

هستم ؟

چشمهای کشیده اش را باریک کرد : این حرفها رو بی خیال ... چند می

گیری ما رو به حال خودمون بذاری ؟ بیرون آوردن و سر و سامون دادنش

. با خودم

این یعنی .. میدان را خالی کنم ؟ حرف از آزادی و نجات عطا بود ... من که

برای رسیدن به این رویا حاضر بودم هر کاری کنم می توانستم نسبت به

این پیشنهاد بی تفاوت باشم ؟

پیشنهاد خوبی بود ؟ !ذهنم کار نمی کرد ... باید فکر می کردم... انگاری

ذهنم از همه ی واژه ها تهی شده بود . سکوتم را که دید خودش را عقب

کشید از کیفی که به دوش داشت کارتی بیرون کشید و به طرفم گرفت :

خوب فکر کن... می تونی منتظر بمونی و شاهد پوسیدنش باشی ، هم می

. تونی دست برداری و بسپاریش به من

چشم های مکارش با ادای جمله ی آخر درخشید ، تصور اینکه پا پس بکشم


romangram.com | @romangram_com