#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_626

برخاست و به سویم آمد : آره خب ، به من مربوط نمیشه ... البته خودش

. اینطور خواست

. نگاهم را به چشمانش دوختم : به نفعش بود

ــ فکر می کنی ! اگه با من می موند به همه چی می رسید ... مثل الان لنِگ

... یه وکیل گرفتن نبود برای اثبات بی گناهیش

. به رخم می کشید فاصله ی از زمین تا آسمانمان را

ادامه داد : الانم اگه تو بخوای من حاضرم کمکش کنم ... یه وکیل خوب

واسه ش می گیرم با هزینه ی خودم . هر کار بخود واسه ش انجام می دم

.

. هنوزم دیر نشده ! تو دست از سرش برداری من همه کار واسه ش می کنم

نگاهم که به ناباوری نشست ادامه داد : اون بی معرفت بود و اشتباه کرد

. اما من هنوز دوسش دارم

البته می دونم اونم منو دوست داره و فقط به خاطر حرمت مادرت بود که

مثه مادر خودش دوسش داشت و نمی خواست دلشو بشکنه ... واسه

. همین ظاهرا از من دل کند و تظاهر کرد که تو رو واقعا دوست داره

او با پیمان یا پریا کاری نداشت ، آمده بود مرا با حرفهایش له کند... باور

. زیبایم را به هم بریزد.. اما دیر آمده بود ... عطا را باور کرده بودم

. عصبی شدم اما همه ی سعیم را کردم که در چهره ام نشان ندهم


romangram.com | @romangram_com