#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_625

با سردرد شدید از خواب بیدار شده و سر کار حاضر شده بودم . پریا نبود

. و پیمان هم برای قرار ملاقات و بستن قرار دادی رفته بود

ورود شخصی به سالن را حس کردم ، با بلند کردن سرم نگاهم میخ کوب

شد به چهره ی مرجان . با دیدنم پشت چشمی نازک کرد و مقابلم نزدیک

میز ایستاد : پیمان هست ؟

. نفرتم را پشت ماسک بی تفاوتی پنهان کردم : نه ، تشریف ندارن

ــ پریا چی ؟

. ــ نیستند

عینکش را که به جای چشم به موهایش زده بود برداشت : کی میان ؟

. ــ آقای پروا احتمالا تا یک ساعت دیگه پریا خانوم هم نمیان

. سری تکان داد و به سمت راحتی های رو به رو رفت و در آنجا لم داد

ِس بدی به او داشتم . این احساساِت بد

نگاه سردم را از او گرفتم . چه ح

. روحم را می خراشید

مشغول به کار شدم که صدایش حواسم را پرت کرد : از عطا چه خبر ؟

یار غارش را از من می گرفت

! سراغِ

. اخم کرده و مشغول به تایپ شدم : خبری که به شما مربوط بشه نیست


romangram.com | @romangram_com