#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_624
در را بستم و او با تکان سر خدا حافظی کرد و در حالی که با دست راستش
دستهای شور انگیز را گرفته بود و سعی در آرام کردنش داشت اتومبیل را
!به حرکت در آورد ، هم به عطا حساس بود هم به نام من ؟
کلید را از کیفم بیرون آوردم و به سمت خانه به راه افتادم . باز هم بی
..... کاری
...آسمان را مرخص می کنم
شاید اگر زود بجنبد
!!به قطار بعدازظهر برسد
..دیگر به هوا هم نیازی ندارم
تو خودت را
!مثل آسمان
مثل باران
مثل هوا
مثل نور
پهن کرده ای روی همه ی لحظه های من
نخواستم تا خودشان نگفتند پی گیر ماجرا شوم . هر وقت لازم می شد
پیمان خودش عذرم را می خواست ... قحطی کار که نبود بالاخره من هم
. جایی مشغول می شدم
romangram.com | @romangram_com