#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_623

. داشت صمیمی می شد ، اما من اجازه نمی دادم

ــ بهتره به فکر یک منشی بهتر از من باشید . من شاید دیگه نخوام کار کنم

... ...درسام سنگینه ... ترم تابستون هم دارم

ِر زندگی مادرم باشم

. بهانه بود . دیگر نمی توانستم سربا

ــ بهت فرصت می دم فکر کنی ... یک هفته بعد از رفتن پیمان فرصت داری

. جواب بدی

ِر مشغولم را درگیر تر کرد . اگر پیمان می رفت دوباره در به در باید

فک

. دنبال کار می گشتم

. آدرس خانه را پرسید و بی حرف دیگری مرا تا آنجا رسانید

دستگیره ی در را گرفتم و ضمن گشودن برای پیاده شدن گفتم : در مورد

عطا ... هنوزم نمی خواید رضایت بدید ؟

.... به طرفم برگشت : دلم نمی خواد با تو در این مورد بحث

شورانگیز ناگه بر آشفت ؛ نفسش تند شد و حالت حملهی عصبی یا نمی

دانم پرخاشگری به او دست داد که شهاب با نگرانی گفت : به این اسم

!! حساسه ... لطفا زودتر پیاده شو

... من سریع پیاده شدم : ببخشید ! نمی دونستم


romangram.com | @romangram_com