#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_622

. بد بگذرونید

شت

. عطا ! اگر می دانست خودش و مرا با هم می کُ

! تلخ شدم : لطفا اصرار نکنید ... ممکن نیست

. ــ بله.. متوجهم ! ببخشید که اصرار کردم

چرا با آن شهابی که در ذهنم داشتم اینقدر تفاوت داشت ؟ چرا عطا از او

خوشش نمی آمد ؟

دقایقی در سکوت گذشت و او بود که دوباره لب گشود : می تونم بهتون

پیشنهاِد یک کار خوب رو بدم ؟

نگاهم در آینه خیره ماند به چشمانش که به من بود . گفتم : من از کار

. کردن تو شرکِت پیمان پروا خیلی راضی ام . همه جوره هوامو دارن

ــ یعنی می خوای بگی نمی دونی که پیمان داره جمع می کنه بره ؟

! بد بیاری پشت بد بیاری

! لحنم خونسرد بود : نمی دونستم

ــ شاید دلش نیومده بگه ! اما می دونه من به یه منشی خوب مثل شما نیاز

. دارم ... بهش قول دادم هواتو داشته باشم

. مثل همیشه از همه چیز بی خبر بودم

ــ نظرت چیه ؟


romangram.com | @romangram_com