#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_621
چشم بستم و تصوش کردم" صورتش لاغر شده باشد باز هم موقع خندیدن
" روی گونه اش چال می افته ؟ ....اصلا می خنده ؟؟
. چشمهایم سوخت
ته ریش داره یا ریش های بلند ؟ " وقتی بی حوصله اش می کردم "
... صورتش را اصلاح نمی کرد
. اشک جوشید
... شهاب آمد و همه را پس زدم ، تصور او و دلتنگی و اشک و
راست نشستم . آن تصور دلچسب و آن همه دلتنگی و اشک های بی پروا
. برای خودم بود و تنهایی ام
. سوار شد : ببخشید معطل شدید
. برگشت و کتاب را که در یک نایلون زیبا بود به طرفم گرفت : بفرمایید
راضی نبودم ، حسم را بر زبان آوردم : واقعا راضی به زحمت نبودم ...
. ممنونم
. به عنوان تعارف برداشت : خواهش می کنم ... قابل نداره
آینه را تنظیم کرد و ماشین را روشن و نگاهم کرد : اگه افتخار بدید شام رو
.... مهمون ما باشید
... بی حوصله از تعارفاتش گفتم : ممنونم ... اما مادرم منتظرن
با صدایی که هم مهربان بود هم کمی خندان گفت : حالا یک شب رو با ما
romangram.com | @romangram_com