#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_619
... لبخنِد دوستانه اش را پاسخ دادم : کا
. نگاهم را از شورانگیز گرفتم : با اجازه ... خدانگهدارتون
ــ کجا ؟ !!من شما رو می رسونم ... به خاطر ما خیلی معطل شدید... شب
... شده و
. ــ نه ... مزاحم نمیشم
! ــ شما مراحمید ... خواهش می کنم بفرمایید. اینطور من معذبم
تعارفاتم را جدی پاسخ داد و کوتاه نیامد . بهانه ی کتاب خریدن که آوردم
. گفت : پس من با شور انگیز توی ماشین منتظر می مونیم
ناچارم کرد به پذیرش ، راستش دیگر رو نداشتم آن همه اصرار را رد کنم .
. پذیرفتم و به سمت کتابخانه رفتم
. کتابخانه بر خلاف تصورم خیلی شلوغ بود
دقایقی از حضورم گذشته بود که صدای شهاب در گوشم نشست : پیدا
کردید چیزی که می خواستید ؟
... از حضورش تعجب کردم و سرد پاسخ دادم : بله.. الان دیدمش
کتاب را از قفسه برداشتم که از دستم گرفت و نگاهی به آن انداخت : شما
. برو تو ماشین من الان میام
منظورش را درک کردم و دست بردم تا کتاب را بگیرم اما اجازه نداد :
. خواهش می کنم اجازه بدید
romangram.com | @romangram_com