#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_617

. بگیر

ــ باشه... الان تماس می گیرم... اما خیلی عجیبه که می گی تنهاست ...

! کاش مغازه های اطراف رو می دیدی

با نگاه به دنبال نشانی از شهاب گشتم اما خبری نبود : فکر نکنم این اطراف

. باشه.. اما بازم می بینم . تو هم بهم خبر بده چیکار کردی

. ــ باشه عزیزم... حتما

تماس را قطع کردم و به شورانگیز که حواسش به دوربینش بود نگاه کردم

.چند دقیقه بی هدف در پیاده رو رفتیم که گوشی در جیبم لرزید ، شماره

ای نا آشنا بود که پاسخ دادم : بله ؟

ــ سلام ... ریحانه خانوم ؟

شتاب زده را ، پریا شماره ی مرا داده بود !

شناختم آن صدا دلواپس و لحنِ

. :سلام... خودم هستم آقا شهاب

! ــ پریا خانوم گفت شورانگیز با شماست

نگاهم متوجه شور انگیز شد : بله ... درسته ! من تعجب کردم وقتی دیدم

.... با اون وضعی که شما گفتید تنهاست ، نتونستم رهاش کنم

ــ واقعا نمی دونم چطور باید تشکر کنم ... لطف خیلی بزرگی کردید ! الان

کجا هستید ؟


romangram.com | @romangram_com