#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_616
"عکس انداختن به گوشم رسید و محو صورتش شدم ... صورتی آشنا ! بی
حرف نگاِه سردش را گرفت که برود ، کاری که در دیدار قبلی با من کرده
بود را فراموش کردم ، شهاب گفته بود حالش خوب نیست ! دلم به حالش
می سوخت ... قابل ترحم بود ! نگاهی به اطراف انداختم ، چطور تنها بود
؟
به دنبالش به راه افتادم و با احتیاط صدایش کردم : شور انگیز ؟
ایستاد و به طرفم برگشت ، از سردی نگاهش تنم لرزید . مرا نشناخت .
. آرامشش را از دست نداد ، با احتیاط بیشتری به او نزدیک شدم : سلام
پاسخم فقط سکوت بود و همان نگاِه بی حس ! حتی کنجکاو هم نشد .
دستم را به سویش دراز کردم : تنهایی ؟
نگاهش را به دستم دوخت و با اندکی تامل دست سردش را به دستم سپرد
.تبسمی کم رنگ بر لب نشاندم و دستش را فشردم . او را با خودم همراه
کردم . و در همان حال گوشی را از جیبم بیرون آوردم . شماره ی پریا را
گرفتم و توضیح دادم که شورانگیز را تنها در خیابان دیدم و نمی دانم با او
. چه کنم
ــ وای عزیزم .. قربون دل مهربونت برم.. من بودم با اون بلایی که سرم
. آورد نگاشم نمی کردم
کلافه گفتم : پریا جون الان وقت این حرفا نیست .لطفا با آقا شهاب تماس
romangram.com | @romangram_com