#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_615

دو هفته از بازگشتم می گذشت و عرفان هم چنان به گفته ی عزت که مدام

با حاجی در تماس بود به همان حال بود ، بی هیچ تغییری ! اوضاعی بود

بس نگران کننده . آنسه ماندگار شده بود ، عزت به جزئیات وارد نمی شد و

امیدوار بودم که عمه غریب نوازی کند ، حالش را مراعات کند و آن گونه که

. با من بر خورد می کرد با او نکند

نیاز به یک کتاب داشتم و برای خریدنش باید مسافت زیادی را می پیمودم

، غرق در خال و هوای خودم بودم و اینکه عطا دیگر تماس نمی گیرد و این

ِب تار تبدیل کرده بود ! کاش اجازه ی ملاقات

،همه ی روزهایم را به ش

داشتم ، بی خبری از او زجر کشم می کرد. خوش بودم با خیالش ، با

خیالش می خوابیدم ، با خیالش بیدار می شدم ، چقدر به خودش مطمئن

بود می تواند عاشقم کند ! کجا بودکه ببیند چگونه مبتلایم کرده ست ؟

. همان شده بود که می خواست و نمی خواستم

هنوز به کتابخانه نرسیده بودم و حواسم به ویترین مغازه ها بود که به

دختری بر خوردم ، دوربین به دست داشت و از درختان بلنِد آنسوی خیابان

عکس می گرفت ، نا خود آگاه لب به عذر خواهی گشودم که به طرفم

" چیریک

برگشت در حالی که دوربین را مقابل صورتم می گرفت ... صدای


romangram.com | @romangram_com