#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_614
نظرش نسبت به من عوض شده بود ، حتی به زبان هم آورد " به این ظاهر
" ! سرد و سختت نمیاد همچین دلی داشته باشی بابا
محبت هایش به مادر و بچه ها هم رنگ و بوی دیگری گرفته بود هرچند
هنوز با رفقای ناباب گذشته ش ارتباط داشت اما تفاوتش با عزِت قبل از
زمین تا آسمان بود و این دید مرا هم نسبت به او عوض می کرد ، دلم نرم
تر شده بود. راحت تر حضورش را تحمل می کردم ، همه هم از این رو بود
. که دیگر مادر را آزار نمی داد .. محبتش به مادر ، محبت به دلم می نشاند
چند روز پس از بازگشتم پیمان عذر منشی موقتی که گرفته بود را
خواست و من دوباره به سر کار برگشتم . موضوع عرفان را ناچارا "برای
پریا تعریف کرده بودم و پیمان هم در جریان بود ، نمی دانستم و نخواستم
نظرشان را در مورد کاری که کرده بودم را بدانم اما مطمئن بودم آن ها هم
نظری شبیه مادر دارند ، با این حال هر دو قول داده بودند این موضوع بین
خودمان بماند ، خودم خواسته بود ، نمی خواستم این خبر دهان به دهان
بشود و به گوش عطا برسد ، خودش به حد کافی درد داشت ، شنیدن این
خبر افزون می شد بر درد دلش .. اینکه نامزدت در نبودت ... خیلی دردناک
بود ! برای او دردناک بود ، او با آن همه غیرت . آه که دلم ضعف می رفت
برای زورگویی هایش . چرا دیر باورش کردم ؟ چرا باور نداشتم همه از
عشق و علاقه ست ؟
romangram.com | @romangram_com