#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_613

درون رفتم . دلم زیارت می خواست و دو رکعت نماز که دلِ

زده ام را باز کند . به درون رفتم ؛ انگار عطا را در هر گوشه می دیدم ،

... شبستان ، ایوان ، حرم و

"! کاش باورت کرده بودم عطا"

اشک ها دیگر به اختیارم نبودند ، دیگر در بین این آدم ها هیچ کس را

نداشتم ، یک هم دل ، یک هم زبان ، یک مونس ... هیچ ! فقط خدا بود و

. خدا ! به وسعت همه ی دلتنگی م

هر آدمی فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی خوب میکنه

!فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی بد میکنه

بیچاره اونی که این دونفرش یه نفره

روز های سختم با کم محلی های مادر سخت تر می گذشت ، دلگیر بود و

حق داشت ، آنقدر که حتی نمی خواست به من نگاه کند . و چه دردی بد تر

از این ؟ !بچه ها ، با همه ی کم سن و سالی سعی می کردند با محبت های

کودکانه ی خود بی توجهی مادر را به من جبران کنند . من دلم از خودم

نازک مادر را شکسته بودم ؟

گرفته بود ... چرا دلِ

جز آن ها عزت هم مهربانیش حسابی گل کرده بود . بخصوص از وقتی

شنیده بود که به خاطر عطا خودم را به آن دردسر انداخته ام ، ظاهرا


romangram.com | @romangram_com