#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_612
سیلیِ
... نگاهم و بغض را در گلویم نشاند ! خدای من
دستم کم جان بالا آمد و بر جای سیلی که داغ شده بود نشست و اشکی که
! در چشمانم نشسته بود فرو ریخت : مامان
صورتش از خشم سرخ شده بود : باورم نمیشه همچین غلطی کردی ریحانه
!چرا لالمونی گرفته بودی و نمی گفتی چی تو سرت می گذره ؟ چرا
خودتو فروختی و ما رو بازیچه کردی ؟ حالا من با چه رویی تو فامیل سر
بلند کنم ؟ چرا فکر می کردم تافته ی جدا بافته ای و عاقل تر از همه ی
.... همسن و سالات ؟ آبرومو به باد دادی
فکر آبرویش بود ؟ خب باید هم می بود ... همه ی داراییش بود ، کم ارزش
. نداشت ! به بادش داده بودم
نمی دانستم چه بگویم . حق داشت ، اما در آن لحظات ترجیح دادم مقابل
دیدش نباشم . گام هایم رو به عقب به حرکت در آمد ... به در که رسیدم
برگشتم و با گشودنش خودم را بیرون کشیدم و صدای گریه ی مادر را در
! خانه جا گذاشتم ... لعنت به من با تدبیرم
بیرون ، قدم زدن در هوای اردیبهشت ، رسیدن به همان امام زاده که با عطا
رفته بودم ... خاطراِت کمرنِگ با او بودن ... این ها کمی آرامم کرد . به
گرفته و غم
romangram.com | @romangram_com