#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_611
بدی می شد از
کردم اگر عطا بود راه به راه زنگ می زد دلم چه حالِ
! نبودنش ! واقعیِت تلخ
بالاخره رسیدیم... بعد ازیک ماه تنفس در هوای آلوده ی تهران چه حالِ
خوبی به من داد... با تمام وجود نفس کشیدم .. این شهر با همه ی خوب و
بدش زادگاهم بود و چه دلتنگش بودم .. دلتنگ برای عزیزانی که از زیر
همین سقِف دوار نیلیِ بلند بودند و از همین هوا نفس می کشیدند . انگار
که عطر نفس های آنها هوا را آکنده باشد ولع داشتم برای نفس زدن در آن
! هوا
همه چیز انگار برایم آشنا بود ، دیگر ترسی از تنهایی نداشتم . با تاکسی
خودم را به خانه رساندم . نمی دانم مادر خبر داشت از بازگشتم یا نه ؟ !به
. هر حال رسیدم
با کلید در را گشودم و واردشدم ... فکر نمی کردم آن وقت روز مادر در
!! خانه باشد اما بود
همه ی دلخوریم از نیامدن و نبودنش را پشت در جا گذاشتم و با دیدنش
! به سویش پر گشودم : سلام ... من اومدم مامان خانوم
خیلی تلخی بود که ناباوری را در
محکمی که بر صورتم نشست پاسخِ
romangram.com | @romangram_com