#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_610

! دستم خالی بود ! لعنت به نداری

هر چه از بندر دور تر می شدم بوی دریایی که فقط یکبار دیده بودم کم و

کم تر می شد و از شرجی کاسته ... فکرم در خانه ی عمه جا مانده بود ..

حس خیلی بدی بود که می دانستم نظرشان در موردم عوض شده اما اینکه

ِب

به آنسه کمک کرده بودم خودش را اثبات کند حس خوبی سرازیر قل

... خسته ام می کرد

دستهایم را به هم قلاب کردم و انگشتر عطا را زیر انگشتم حس کردم ،

نگین ظریفش چشم دوختم ... برایم گشادتر از

چشم گشودم و به برقِ

پیش شده بود ، باید مواظب می بودم از دستم نیفتد بی حواس ... حواسم

همه پی ... آهم را فرو خوردم ، چقدر دلتنگ بودم . گوشیم را بیرون آوردم

و به نامش خیره ماندم ... نامی که تازگی سیو کرده بودم... وقتی بود از

حرصم نمی خواستم نامش در گوشیم باشد و حالا به همین هم دلخوش

بودم ! چه دنیای عجیبی داریم ما آدم ها....تا وقتی هستیم قدر هم را نمی

!!!... دانیم .. همینکه نباشیم دلتنگی و افسوس و

راه طولانی بود و من خسته تر از آن که باید .... نرسیده به اصفهان گوشیم

خاموش شد ، هر چند تا آن زمان هم هیچ تماسی نداشتم ... وقتی فکر می


romangram.com | @romangram_com