#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_608

! تا تهران خیلی راه مانده بود

چشم که بستم چند ساعت گذشته مثل یک فیلم از مقابلم گذشت ... می

بسته

! دیدم ، با چشمانِ

وقتی گفتم که عرفان قبلا ازدواج کرده و برای گرفتن ارثش چه پیشنهادی

به من داده و من هم قبول کردم ، آن هم به خاطر حل مشکلم ، عمه حالش

بد شد ... قلبش گرفت ... همه چیز به هم ریخت ... همه ی نگاه ها به من

عوض شد .. مهم نبود .. من هم خودم را راحت کرده بودم هم آنسه را ...

! عرفان هم باید می بخشید .. آنسه عشقش بود

غش و ضعف با دست اشاره کرد که من از خانه اش

عمه در همان حالِ

بیرون بروم ... با گریه به علی گفت که هر چه زودتر مرا به ترمینال برساند

ِر کلاه برداری مثل مرا

دخت

و به تهران بفرستد می گفت دیگر چشم دیدنِ

ندارد . کلاه بردار حرِف خوبش بود ، باقی بماند که چه بارم کرد و دم نزدم

! ، حق داشت خب

تمام طول راه علی ساکت بود اما وقتی می خواست راهیم کند گفت :


romangram.com | @romangram_com