#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_607

! من می دانستم ! تنها من

دیگر نشد به سکوتم ادامه دهم ، آنسه غریب تر از من بود ! دلم برایش

. سوخت و تاب نیاوردم

. ــ این زن راست می گه ! اسمش باید آنسه باشه

. همه نگاه ها به من میخ شد و پر از حیرت

... آنسه نگاه امیدوارش را به من دوخت : بله.. من آنسه هست

عمه متحیر گفت : گفتم چرا شوکه نشدی !!!! پس با هم دست به یکی

... کردین .. می خوای یه بهونه داشته باشی که بری و

ــ خواهش می کنم عمه ، بذارید توضیح بدم ... می دونید که من اینجا

غریبم و هیچ کس هم به جز شما و خانوادتون نمیشناسم... از وقتی هم که

اینجام فقط با خودتون به بیمارستان یا زیارت میام و بس ... من این

خانومو نه دیده بودم نه میشناختم .. فقط از حرفهای عرفان درک کردم که

...این زن ،

نگاه ها آنقدر سنگین بود که واژه ها از ذهنم می گریختند و وادارم می

... کردند به سکوت ... اما مقاومت کردم و ادامه دادم : بذارید از اول بگم

! می گفتم ... هر چه باداباد

نگاهم به تاریکی شب بود . حال و هوای اتوبوس حالم را بد می کرد و

ماشین زده می شدم . سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم بستم ...


romangram.com | @romangram_com