#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_606
متعجب به رفتار های غیر عادی عمه چشم دوخته بود و رنگ از رخ بسیار
! " زیبایش پریده بود ! او کسی نمی توانست باشد جز " آنسه
,
این که
!!..دلتنگ» توام»
!اقرار میخواهد مگر؟؟
عمه مرا پس زد و به طرف او مایل شد : زود گورتو از این خونه گم می
. کنی و دیگه پشت سرتم نگا نمی کنی
. بیچاره آنسه که هاج و واج مانده بود
به خودم آمدم : عمه ؟ از کجا می دونید راست نمی گه ؟
چشمان عمه به طرز وحشتناکی گرد شد : چی گفتی ؟ من که می دونم تو
از خداته همچین آتویی از عرفان بگیری و بذاری بری ! اما کور خوندی این
! وصله ها به عرفان من نمی چسبه
... آنسه سر به زیر انداخت : اما من دروغ نمی گم ... من .. همسر عرفان
. فارسی را دست و پا شکسته ادا می کرد با بغضی آشکار
همه ی نگاه ها به او دوخته شد و او ادامه داد : من.. خیلی نگران بودم ...
... زیرا از عرفان بی خبر مانده بودم
... عمه بار دیگر و این بار بدتر به سویش یورش برد : دهنتو ببنده زنیکه ی
romangram.com | @romangram_com