#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_605

موردش هیچ نگفته بود.. نمی دانم شاید هم مادر او را قانع کرده بود که

پیش از این خبری نبوده ... نمی دانم ، به هر حال از این بابت خیالم کمی

. آسوده بود

با صدای همهمه ای که از بیرون شنیدم گوش هایم را نا خود آگاه تیز کردم

تا بشنوم باز چه خبر شده ؟ و از فکری که به ذهنم رسید با استرس و

!! ... ترسان به پا خاستم : عرفان

از اتاق بیرون رفتم ، همه در سالن جمع شده بودند ... زنی را احاطه کرده

بودند ، نمی دانستم قضیه از چه قرار ست ، کمی جلو تر رفتم ، عمه با

ظاهری پر از اخم در حالی که دستهایش را در هوا تکان می داد گفت :

! خوبه خوبه ... برو خدا روزیتو جای دیگه بده ... چه ادعا هاااا

جوان و

و تا چشمش به من افتاد جلو آمد و بازویم را گرفت و به سمت زنِ

مادر مرده فقط

زیبایی که چادر عربی به سر داشت کشاند : ببین .. عرفانِ

یک زن داره اونم این دختره ! یالا از خونه ی من برو بیرون تا زنگ نزدم

! پلیس بیاد

... و زد زیر گریه : بمیرم برات مادر ... پاشو ببین برات چه خوابی دیدن

من دیگر به حرف های عمه توجه نداشتم . فقط به زنی چشم داشتم که


romangram.com | @romangram_com