#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_604
! چقدر طول می داد برای پاسخ دادن
! ــ حالش که ... تعریفی نداره
قلبم گرفت ، لب زدم : یعنی چی ؟
ــ حال نداره دیگه ... نا خوشه ... عین ننه مرده ها ! نه حرف می زنه نه
چیزی .. انگار اصلا تو این دنیا نیست ! ببینیش نمیشناسیش ! نصف شده
... ..می گن نه خواب داره نه خوراک ... فقط سیگار و سیگار
... فرو ریختن اشک ها دست من نبود ! قلبم به سوزش افتاد
... ــ گریه نکن ... بالاخره یادش می ره
نمی رفت ! من او را می شناختم ... قلبش جریحه دار شده بود ! چرا پیش
از این باورش نداشتم ؟ چرا حالا که نیست اینقدر به او فکر می کنم ؟ به
! همه ی حر فها و حرکاتش .. حتی تک تک نگاه هایش
ــ من فعلا کار دارم .. خواستی شب تماس بگیر بابا.. الان بهم گیر می دن
. بیشتر با تلفن حرف بزنم
. ــ خدا حافظ
شکستم ... بی قراری برای او گناه نبود .. بود ؟ من که دلم با عرفان نبود !
! همه ی تعهدم به عطا بود نه عرفان
! اشک هایم را پاک کردم اما بند نمی آمد.. باز شده بود آن بغِض سنگین
عجیب بود که عمه از آن روز به بعد دیگر نام عطا را نیاورده بود و در
romangram.com | @romangram_com