#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_603

آن چند روزی که مادر گفته بود شد دو هفته نیامده بود ، بهانه داشت که

عزت اجازه نمی دهد و می ترسد بچه ها را به او بسپارد . و من هنوز

منتظر بودم بیاید و کاری کند ، مثلا مرا با خودش ببرد چون واقعا افسرده

شده بودم و امیدی به زندگی نداشتم ، همه ی وقتم به غصه خوردن و

. اندوه می گذشت

یک ماه از به کما رفتن عرفان می گذشت هر روز دل تنگ تر و عصبی تر

بودم و مثل نارنجکی که ضامنش را کشیده بودند آماده ی انفجار ... دیگر

کاسه ی صبرم لبریز شده بود ... چرا باید در بین آن غریبه های به ظاهر

آشنا می ماندم ؟ چرا باید این همه بی خبری از عطا را تاب می آوردم ؟

آن روز بالاخره آنقدر بی تاب و بی قرار شدم که با عزت تماس گرفتم ،

ناگفته نماند که خیلی خوشحال شد از شنیدن تماسم ، البته این را خودش

!! گفت

عطا شدم . سکوتی که کرد

با اینکه خجالت می کشیدم اما جویای حالِ

... نشانه ی خوبی نداشت

. ــ دیروز ملاقات رفتم

. قلبم فرو ریخت ، مثل اینکه خودم به دیدنش رفته باشم

ــ خب ؟ حالش چطور بود ؟


romangram.com | @romangram_com