#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_602

آن زن بی منطق را فراموش کرده بودم ، هرچند حرفها تا همیشه در ذهنم

. می ماند

تمام مدت نا خود آگاه منتظر بودم عطا تماس بگیرد و به او توضیح دهم ،

. هر چند بعید می دانستم که مهلت حرف زدن دهد یا حتی تماس بگیرد

در هفته ای که گذشته بود کاملا در خود فرو رفته و گوشه گیر شده بودم ،

اگر هم به اصرار حاجی یا دیگری در جمع حاضر می شدم ، بی حرف ، بی

حوصله و غمگین ، تمام فکرم پیش عطا بود .. نگران حالش بودم کاش

تماس می گرفت ، هر چه هم که می گفت مهم نبود حتی اگر محکومم می

کرد به هر چیزی ، مثلا بی وفایی ! اما بی خبرم نمی گذاشت ... دلتنگش

بودم ، بیش از هر زمان دیگر . فقط می خواستم صدایش را بشنوم ...

! بدانم خوب ست و بس

دیگر روی آن هم نداشتم که از مادر بپرسم از عطا خبر دارد یا نه . خجالت

زده بودم . پر از درد و درمانی هم نداشتم جز اینکه عرفان به هوش بیاید

که او هم ظاهرا با بی خبری راحت تر بود . گاهی به سرم می زد که خودم

همه چیز را به عمه بگویم اما تصور اینکه چه چیزهای دیگری به جز نحس

و بد شگون را به من نسبت دهد پشیمانم می کرد . نیاز به یک مشاور

داشتم که راهنماییم کند ... کاش مادر مثل سابق بود ! کاش هر گز این روی

... او را ندیده بودم


romangram.com | @romangram_com