#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_601
. لبخندی نمکین زد : ممنون
اما چهره اش گرفته بود : زن داداش ؟
. دوستش داشتم اما کاش مرا به حال خود رها می کرد
ــ تو فکر می کنی داداش کی به هوش بیاد ؟
چه سوالی ! به طرفش رفتم . شانه هایش را گرفتم : باید امیدمون به خدا
... باشه ... نمیشه بگیِکی ! شاید امروز یا فردا.. یا
سیاهش موج زد : من خیلی نگرانم
... اشک در چشمانِ
. خدایا من خودم به دلداری نیاز داشتم
ــ همه نگرانیم عزیزم ... اما نباید خدا رو فراموش کنیم... تا می تونی
. واسه ش دعا کن
اشک هایش فرو چکید . من خود پر از اشک و آه بودم ، اشک های او را
پاک کردم : با گریه و زاری چیزی درست نمیشه ... فقط دعا کنیم .. خب ؟
. لبخند زدم تا لبهایش به زیبایی یک لبخند حالت گرفت : دعا می کنیم
! شانه اش را آرام فشردم : خوبه
. ناگه جلو آمد و گونه ام را بوسید : من خیلی دوستت دارم
! دل به دل راه داشت دیگر
وقتی از اتاق بیرون رفت خیلی آرامتر از قبل بودم ، تلخی حرف های عمه ،
romangram.com | @romangram_com