#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_600
راست نشست و نگاهم کرد : تف به غیرتت بیاد دختر ، منو تو اون حال ول
کردی اومدی خونه ؟
جوابش را ندادم و خواستم به اتاق بر گردم که نالید : همه عروس می
گیرن ... منم بعد این همه سال و امید و آرزو عروس گرفتم ... بد شگونِ
ِس بدبخت
! نح
خونم به جوش آمد اما خودم را کنترل کردم ، مادر بابت رفتارم خجالت
. کشیده بود ؟ !!دیگر نمی گذاشتم شرمنده ی این زن بشود
صبوری کردم ، کاری که از من در آن حالت بعید بود . به اتاق رفتم ، پشت
. پنجره رو به باغ ایستادم .... چند دقیقه بعد الهه در زد و وارد شد
ــ زن داداش ؟
. چه واژه ای ! چقدر هم که زن داداش بودم
ــ ببخشید واقعا ! ما همه می دونیم تو چقدر خانومی ... لطفا مامانو تحمل
کن ... الان به خاطر وضعیت داداش ناراحته ... یه کم درکش کن ... وگرنه
! خیلی دوستت داره
. چه کسی باید مرا درک می کرد ؟ دوست داشتنش را هم دیدیم
. حوصله نداشتم . می ترسیدم مثل انبار باروت منفجر شوم
. ــ باشه الهه جون ... نگران نباش . من درک می کنم ناراحتیشو
romangram.com | @romangram_com