#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_598
بی خداحافظی تماس را قطع کرد . می دانست لجبازیم گل کن به حرف
هیچ کس حتی خودش گوش نخواهم کرد . وقتی به عمه و حرفهایی که
... بارم کرده بود فکر می کردم دلم نمی خواست دیگر با او رو به رو شوم
بلیط ها افتاد .. تهران
.....: وقتی در باجه باز شد تازه چشمم به نرخِ
آه خدای من ! چقدر گران ! مردد کیف پولم را بیرون آوردم و نگاهی به
پولهایم انداختم با همان حساب سرانگشتی هم دریافتم مبلغی دیگر نیاز
! دارم تا تهیه ی بلیط
دمغ و بی حوصله راه رفته را برگشتم و وروی نیمکتی نشستم . حداقل
اندازه ی یه بلیط هم نباید پول داشته باشم ؟
دوباره همان زن به سراغم آمد : تو نمیری بگو که اشتباه نکردم و فراری
! هستی
اخم هایم بیشتر در هم رفت : اگه بخوام فقط از یه چیز فراری باشم از تو
ِر بی پناه نادونو پیدا کردی
توئه ! مثلا الان تو فکر می کنی یه دخت
و امثالِ
می تونی به بی راهه بکشونی و یه پولی هم از کنارش به دست بیاری ؟
چشمانش از حیرت باز ماند : چرا جوش میاری خانوم خانوما ؟ من که
romangram.com | @romangram_com