#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_597
لحنش کاملا "آمرانه بود . اینفکر به جانِ
وقت که چیزی در نگاه غریبه ها دیدم که آزارم داد . اما نمی خواستم زیر
. بار بروم
...ــ نه مامان.. من دیگه پامو اونجــ
ــ ریحانه دوباره رو حرف من حرف نزن ... خودسر نباش دختر ! من بچه
ها رو می سپارم دست عزت خودم میام اونجا ... متاسفم برای خودم که
تورو اینطور تربیت کردم که هر وقت دلت خواست رو حرف بزرگتر حرف
. می زنی ! من از روی عمه خجالت می کشم
مادر تازگی یک طرفه به قاضی می رفت و راضی بر می گشت ! مهم نبود
گ، او از نیت من با خبر نبود . من از او نمی رنجیدم ... یعنی از ته دل نمی
! رنجیدم
ــ شنیدی ریحانه ؟
صدایم خش داشت ، دلم گریه می خواست ... هنوز نگاهم به باجه ای بود
. که کارمندش نیامده بود ، من هنوز منتظر بودم
ــ بیای اینجا چیکار مامان ؟ هیچ خبری نیست جز طعنه و سرکوفت های
! عمه جانت
ــ خودم میام ببینم چه خبره ! تو الان برو خونه ی عمه ... دوباره تماس می
. گیرم
romangram.com | @romangram_com