#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_596

، دلم هم ... دستم هم ! نا خود آگاه فقط منتظر

گوشی در جیبم "لرزید"

عطا بودم . اما او نبود . مادر بود . با اندکی تامل که پاسخ دهم یا ندهم رد

.... تماس را زدم . دلگیر بودم.. تنهایم گذاشته و رفته بود

. دوباره تماس گرفت اشک هایم به تمنای باریدن افتاده بودند

. این بار دلم بی تاب شد ، پاسخ دادم : سلام

ــ ریحانه ؟ !کجایی تو ؟

سلامم را بی پاسخ گذاشته بود ، چقدر دلواپس بود ! حتما شنیده بود

! قصه ی شاهکارم را

ــ چه فرقی می کنه ؟

ــ فرق نمی کنه ؟ من نباید بدونم تو شهر غریب کجا گذاشتی رفتی ؟

... ــ می خوام برگردم

! ــ نمی تونی برگردی ... یعنی حق نداری تنها برگردی

! از شدت بغض صدایم می لرزید : بر می گردم ، می تونی راهم ندی

صدای همیشه آرامش که جز آرامش القا نمی کرد پر از دلواپسی بود :

ریحانه همین الان بر می گردی خونه ی عم ! فهمیدی ؟

خودم هم افتاده بود .. همان

ذهنِ


romangram.com | @romangram_com