#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_595
آن وقت های عزت بود ... زمانی که معتاد بود
! صدایش شبیِه صدایِ
بر خاستم . مرا چه به او ؟ می توانست برایم دردسر درست کند .. حس
. می کردم از نگاهش شر می بارد
ــ کجا می ری ؟ بمون ... اگه جا خواب نداری من هستم ... یه جای خوب و
.. امن و امان ! فقط
انگشت شست و اشاره اش را به هم مالید ، پوزخندی زدم و به راه افتادم .
نگاهی به باجه انداختم ، هنوز نیامده بود . با تنه ی محکمی که خوردم
" آخم " بلند شد و نگاهم نشست در نگاه مرد جوان سبزه رویی که
صدای
مقابلم ایستاده بود در حالی که شانه ام راماساژ می دادم با اخم های در
.هم گفتم : بهتره حواستونو جمع کنید آقا
لبخند زد ، نماندم تا اراجیف به هم ببافد به راهم ادامه دادم و به متلکی که
گفت و چند نفر بیکار هم خندیدند توجه نکردم . اما عصبی شده بودم ...
چرا بعضی به ظاهر آدم ها ، وقتی یک نفر را تنها ببینند به جای اینکه حس
امنیت دهند کاری می کنند که او حتی ازسایه ی خودش هم بترسد ؟ !
بغضم بزرگتر شده بود و نفسم تنگ تر ... فکر اینکه چه بالیی بر سر عمه
. آمده بیش از هرچیز ناراحتم می کرد
romangram.com | @romangram_com