#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_594
. اخم آلود گفتم : نمی کشم
. نیشخندش چنگ می کشید روی اعصابم
ِبت نمیاد بچه اینطرفا باشی
. ــ
. کیفم را به سئی خودم کشیدم : نیستم
نگاهش به حلقه ای که عرفان به دستم انداخته بود و به کل فراموش کرده
بودم خیره ماند : شوهرت بچه ی اینجاست ؟
منی که نمی شناخت داشت
! چقدر حوصله ی کنکاش در زندگیِ
. ــ آره
ِر اهدایی عطا در روز تولدم ، دلم پر از غم بود ،
نگاهم گره خورد به انگشت
. پر تر شد
ــ الان با همید ؟
! ــ نه
! ــ په تنهایی
. تنها نبودم . من در هر حال خدا را داشتم : نه
خندید : به کلاست نمی خوره با ما دو کلوم درستُصبت کنی ؟
romangram.com | @romangram_com