#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_593

بودم ! چرا نتوانسته بودم خودم را کنترل کنم ؟

خودم را دلدادری دادم " تو شروع نکردی که عذاب وجدان بگیری ...

" ! خودش اعصاب و روانتو به هم ریخت

" !از خودم پرسیدم " : الان در چه حاله ؟ !اگه بلایی سرش اومده باشه ؟

دلشوره به جانم افتاد . هر چه کردم بی تفاوت باشم نشد ... بی اعصاب و

. بی حوصله چشم گشودم و نگاهم در نگاِه چشمانی سیاه خیره ماند

زنی با ظاهری نه چندان موجه ! آدامس می جوید و نیشخندی بر لب

. داشت

صدایش دورگه بود و خشن : مسافری ؟

. سر تکان دادم : آره . و رو گرفتم

ــ داری می ری یا داری میای ؟

حوصله ی خودم را هم نداشتم : چه فرقی می کنه ؟

دستی به چانه اش کشید و نگاهی به اطراف انداخت :فرق می کنه که می

! پرسم ... جای خواب بخوای می تونی رو من حساب کنی

. نگاهم را از چشمان و نگاهی که منزجرم می کرد گرفتم : دارم می رم

! ــ بفرما خانوم خوشگله

پاکِت سیگاری که به سویم گرفته بود بد توی ذوقم زد

. برگشتم و دیدنِ


romangram.com | @romangram_com