#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_592

آنقدر غرق در افکارم شده بودم که متوجه رسیدن به مقصد نشدم و با

... صدای راننده که گفت : خانوم رسیدیم

. کیفم پولم را بیرون آوردم و مبلغی که گفت را پرداختم و پیاده شدم

! وارد ترمینال شدم ، چقدر شلوغ بود

با نگاه اطراف را کاویدم ، کجا باید می رفتم ؟

از زنی که از رو برو می آمد پرسیدم : خانوم از کجا می تونم بلیط تهیه

کنم ؟

. با دست اشاره کرد : مستقیم برو عزیزُیم

! چه لهجه ی با مزه ای

تشکر کردم و به راه افتادم . باجه ها را نگاه کردم اما آن که مورد نظرم بود

بسته بود . همکارش گفت که برای نماز رفته و بر می گردد و خواست که

. بمانم

نگاهی به ساعت انداختم ... ساعت سه بود، من هم نماز نخوانده بودم ،

! حالم بد شد

وی نیمکتی نشستم و منتظر ماندم . دقایقی گذشت تا هیاهوی درونم کم

شد و آرام گرفتم . بعد از تهیه ی بلیط به نماز خانه می رفتم و نمازم را ه

می خواندم . چشمهایم را بستم و اتفاقات ساعتی پیش را در ذهنم مرور

کردم . چقدر از عمه ناراحت بودم و دلگیر ... چقدر تند و بد حرف زده


romangram.com | @romangram_com