#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_591

... برداشتم و بی تفاوت از اتاق خارج شدم

دیوانه ام کرده بود... حتی به خودم فرصت ندادم رفتارم را سبک و سنگین

کنم ببینم خوب کردم یا بد ! مستقیم به سوی ترمینال رفتم.. محال بود

! بمانم ! محال

!!!...شهرزاد نیستم

اما هر شب

با قصه ای تازه

دلتنگی ها را

....خواب می کنم

با اولین تاکسی که توقف کرد حرکت کردم به سوی ترمینال دیگر تاب

ماندن و سرکوفت شنیدن را نداشتم . نمی دانم قصد عمه چه بود ؟ اگر

واقعا از علاقه ی عطا به من خبر داشت چرا بارها او را به عنوان عمویم

خطا می کرد ؟ چرا الان به یاد آورده بود که باید این علاقه را به رخم

بکشد ؟

با شنیدن نوای دشتی غم انگیزی که از رادیو پخش می شد بار دیگر چشمه

ی اشکم جوشید اما باز هم خودم را کنترل کردم ، نگاهم به بیرون بود و

تصاویری که به سرعت از مقابل دیدگانم می گذشت ... با چه خیالهایی که

... به این شهر آمده بودم و اینک


romangram.com | @romangram_com