#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_590

بود از سرش نیفتد سعی کرد آرامم کند : صداتو بیار پایین... من که چیزی

.... نگفتم ! دختره ی بی حیا

اشک ها به چشمانم هجوم آوردند اما گریه در مقابل این زن یعنی باختن .

اشکها را پس زدم : آره من بی حیام ، اگه نبودم حرف مامانمو گوش می

دادم و تن به این ازدواج نمی دادم .... اما شمام برو به جای دل شکستن

دعا کن اون بدبخت که حتما به خاطر نیت بد شما روی تخت خوابیده به

هوش بیاد ! تازه می گی چیزی نگفتم ؟ دیگه می خواستی چی بگی ؟ عطا

...اون لاِت به قول شما بی سر و پا هم همونه که هر چی دخترتو براش

... حلوا حلوا کردی نگاشم نکرد

ِب

چشمهایش داشت از حدقه بیرون می زد حتما توقع نداشت جوا

! حرفهایش را اینگونه رک و پوست کنده تحویل بگیرد .. آن هم از من

پرستار وارد شد و با دیدن من در آن حالِت عصبی و دسِت خون آلود به

عمه اخم کرد : اینجا چه خبره خانوم ؟ ایشون حالشون خوب نیست چرا

مراعات نمی کنید ؟

عمه که کم آورده بود چشم فرو بست و دست برسینه فشرد : وای ... وای

قلبم ... این دختر منو مرگ می ده آخر ... و خودش را با آن چادر سیاه

روی زمین پهن کرد .. پرستار به دادش رسید و من کیفم را از روی میز


romangram.com | @romangram_com