#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_588
لحنش مشکوک بود . در سکوت فقط نگاهش کردم ، لب تخت نشست و
نگاهش را به نگاهم دوخت : عطا کجاست ؟
!عطا ؟ یا عمویم ؟
سوالش چقدر ساده بود و راحت پرسیده بود اما پاسخش ! ... پاسخش
خیلی سخت بود . چه می گفتم ؟
ــ چطور ؟
ما شدی ؟
عرفانِ
ابروی راستش را بالا انداخت : چرا بهش نگفته بودی زنِ
زبانم را بر لبهای خشکم کشیدم : خب ... نبود ... این ازدواج هم که خیلی
... غیرمنتظره بود
حرکتی به سرو گردنش داد : تو گفتی و منم باور کردم ... سرتو کردی زیر
برف فکر می کنی هیچکی خبر نداره آره ؟
... اخم هایم در هم رفت : منظورتونو نمی فهمم
پوزخند زد : واسه چی با عطا به هم زدی ؟
دهانم از حیرت باز ماند . ادامه داد : چی شد که از اون عاشق سینه چاکت
گذشتی ؟
لحنم مانند خودش تلخ شد : بالاخره نفهمیدم عطا عموی منه یا عاشق
romangram.com | @romangram_com